تبليغاتX
زندگی آشغال

زندگی آشغال

به چی دل ببندم؟!

سلام

ممنون از دوستانی که نظر دادن

همه میگن چرا غمگینم

میگن شاد باشم

میگن به گذشته ها فکر نکنم

اما بخدا نمیشه

نیما وجود منو تسخیر کرده

دوست داشتنی که فراموش بشه واقعی نیست

عشق واقعی من فراموش نمیشه

من یه روزه عاشق نیما نشدم

نه...

این هوس نیست

اینعشقه

من فکر میکردم نیما هم منو دوست داره وگرنه همون موقع میکشیدم کنار

شاید اون موقع انقدر وابستش نبودم

نیما دوسم داشت شکم نداشتم

اما اون تحملش زیاده

رفته ببینه من چی کار میکنم

من نمی تونم...تا الانشم درد سرتاپامو گرفته بخدا زندگیم جهنمه

از خدا میخوام اگه واقعا منو دوست داره بیاد وگرنه...

اون زمان من فقط شماره ی خواهرش نیلوفر و یکی از دوستاش به اسم سامان رو داشتم.امروز شماره ی سامان رو پیدا کردم ولی نمی دونم چرا نمی تونم بهش زنگ بزنم یکی از دوستام میگه بهش زنگ بزن اون منتظر یه اشاره از توا.

اما یکی دیگه می گه خودتو کوچیک نکن

الان که می نویسم آهنگ یاس و نیما رو گوش می دم...

اسمش تمام وجودم رو می لرزونه

در جواب یکی از دوستان که گفت چرا خسته باید بگم من خسته از زندگیم هستم.از انتظار... انتظار خیلی سخته مخصوصا برای کسی که تاحالا انتظار رو نچشیده

خیلی سعی کردم سرپا وایسم ولی تا همینجاشم خوب پیش رفتم.

یکی گفته بود با نوشتن خالی نمیشم باید بگم که نوشتن به من آرامش میده!

من آدمیم که به سختی گریه میکنم ولی وقتی مینویسم اشکام بی اختیار میریزن

این تنها راهیه که اشکم در میاد و من راحت میشم

خودمم خسته شدم

فقط ازتون می خوام بهم بگین به سامان زنگ بزنم یا نه...

البته راحت نگین زنگ بزنو غرورت رو بشکن

یه ذره هم فکر کنین اگه نیما منو بخواد خودش میاد جلو...

دیگه دارم دیوونه میشم

کمکم کنید...

 

+فریاد زده شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387به قلم خسته | |

سلام

راستش حالا که همه چیز تموم شد،نمی دونم از چی بنویسم ولی نمی دونم چرا این وبلاگمو دوست دارم.فکر میکنم برای این باشه که اسم نیما توشه.همه ی خاطرات تلخ و شیرین من.البته تا اونجایی که شد نوشتم بقیش سانسوری بود.منو نیما خاطرات جالبی داشتیم و شاید دلیل شیرینیشون این بود که نیما از هیچ کس و هیچ چیز خجالت نمی کشید.اگه می خواست کاری کنه براش مهم نبود تو خونه تنهایی یا جلوی مردم.یه

یه بار یادمه بازم تو پارک طالقانی بودیم،نشسته بودیم،سر یه بحثی اختلاف نظر داشتیم که من رومو کردم اونور،گفت:قهری؟

پیش خودم گفتم بذار بگم آره! و بهش گفتم آره قهرم.

خیلی راحت گفت:پس اگه قهری برو پشت سرتم نگاه نکن.دو قدم رفتم ولی دوباره برگشتم.گفت:تو میخواستی بری ولی قلبت نذاشت.راست میگفت!اما سری بعد که قهر کردم دوباره همینو گفت(قابل به ذکر که ما همیشه پارک طالقانی بودیم!)من دیدم که الان پیش خودش فکر میکنه من دیوونشم.البته بودم،اما نمی دونم شنیدید که میگن وقتی کسی از احساساتت با خبر نباشه راحت تر میتونی بر اونا فائق بر بیای

من برنگشتم

به راهم ادامه دادم که گفت:اگه بر نگردی جلوی همه بغلت می کنم و می بوسمت.خودش می دونست چقدر از این که مقابل دیگران منو ببوسه متنفرم

اما این کارو کرد اون از هیچی خجالت نمی کشید

همیشه میگفت میام پیش مامانت از احساسم حرف می زنم.

اما من نمی ذاشتم مطمئن بودم اگه مامانم بفهمه سر هر دو مون بالای داره..هنوزم شک ندارم

چقدرهم خوب شد چون حتما الان مامانم می گفت ببین دوست نداشتو رفت...

فعلا همین...

+فریاد زده شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387به قلم خسته | |

سلام اگه اولین پست رو ببینین قول داده بودم از نگین  و صفورا بگم.ولی این نگین اون نگین ،دوستم نیست.نگین نیما رو دوست داشت.البته اینطور که میگفت.من تو زندگیم آدم به کثافتیه اون ندیده بودم.صفورا یکی از فامیلای نیماست مامان نیما اونو به عنوان عروسش میشناسه.

یادمه اون موقعا وقتی اسم صفورا میومد من حرصم در میومد.نیما میگفت وقتی اینجوری نگاه میکنی،با حرص،قیافت خیلی دوست داشتنی میشه.به خاطر همین پشت سر هم میگفت صفورا.منم حرصم درمیومدو باهاش قهر می کردم.اونم انقد بوسم میکرد تا باهاش آشتی کنم.

خدایا چه روزایی بود.

چه آرامشی داشت تو بغلش بودن،گرمای تنش آرومم می کرد...

دلم میخواست باهاش آشتی کنم اما میخواستم بازم تو بغلش باشم و اونم بوسم کنه...

به خاطر همین نیما همیشه یک ساعت منو تو بغلش نگه می داشتو میبوسید...

تا اینکه منم یکی بوسش می کردمو آشتی میکردیم.همیشه دلم میخواست بیشتر بوسش کنم اما نمی تونستم.وقتی خبر سلامتی نیما رو شنیدم،تو اولین دیدار به اندازه ی همه ی مواقعی که دلم میخواست بوسش کنم،بوسیدمش.دیگه از بحث دور نشم.نگین یه روز صفورای ساده رو تنها گیر آورده بودو بهش گفته بود نیما توی مهمونی منتظرشه.اون بیچاره هم رفته بود.اما نیما روحشم خبر نداشت.نگین به صفورا میگه تو اتاق دراز بکشه تا نیما بیاد.نگین میدونسته که نیما دختر پاک رو دوست داره،منم میدونستم ولی...

بیخیال...

خلاصه که دو نفرو میفرستهسر وقتش که اون دوتا پسر عوضی هم بی توجه به اشکای صفورا،....

دیگه میدونم فهمیدید.صفورا اینارو به من گفت و من فرداش خبر خودکشیه اونو از نیما شنیدم.دلم واسش سوخت.برای نیما تعریف کردم.دلش خیلی سوخت.دستش رو محکم تو دستم گرفته بودم.انگار دنیا مال من بود.انگار همه چیز داشتم.آره با اون همه چیز داشتم.دیگه اسم صفورا از بین ما رفت.ولی پشت سر هم صفورا گفتنای نیما همهیشه یادم میمونه.

اینم از این...

دیگه هیچ چیزی ندارم که بگم

راستش این روزا دیگه دلم دیوونه شده واسه همین جزئیات رو نگفتم.

بای...

+فریاد زده شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387به قلم خسته | |

سلام دوباره،

گفتم که از روز آخر میگم،راستش همه گریه میکردن ولی من نه!واسه کی باید گریه میکردم؟

واسه فریما شایدم الی،ولی نگین رو دوست دارم دلم واسه اون تنگ میشه!

دیگه که 23خرداد امتحانات ما تموم شد و 27 خرداد ما رفتیم اردوی خداحافظی!خیلی خوش گذشت.با ناظممون آب بازی کردیم!ما 6نفرهم با مانتوی بیرون اومده بودیم!

معدل من شد91/19جدا باورم نشدا!

ولی یه دلیل داشت.اونم میگم.

من برای کارنامه نرفتم.دلم نمی خواست هیچکسو ببینم...

راستی این آهنگ که گذاشتم خیلی با حالم جور درمیاد!

چند دفعه به فکر خودکشی افتادم.اما یاد مامان بابام نمی ذاره.دلم میخواد فقط یه بار...

یه ثانیه...

نیما رو ببینم بعد بمیرم

دیشب خواب دیدم.نیما داره گریه میکنه،دیدم مشکی پوشیده.دلم نیومد اشکاشو ببینم.ولی هر چی صداش زدم نشنید.اونطرفو نگاه کردم دیدم مامانم داره داد میزنه.دیدم شلوغه.دوروبرم رو نگا کردم دیدم قبرستونه!

آره من مرده بودم...

حسرت میخوردم که دیگه نمیتونم نیما رو ببوسم!

بخاطر همین خودکشی نمیکنم...

نیما دیگه منو دوست نداره...

گفتم میخواست به افکارش سروسامون بده.به خاطره همین رفت شمال.معلوم نبود کی برمیگرده...

یه پسری هست  که خونشون طرفای ما نیست ولی زیاد میاد اینجا.خیلی دنبالم میاد.اون سری گفت اگه شمارشو بگیرم خیالش راحت میشه و سراغم نمیاد.منم گرفتم اما....

شانس هیچوقت از من خوشش نمیاد چون نیما شب قبلش بر گشته بود و داشت منو نگاه میکرد...

دیگه چی بگم...

نیما برای همیشه منو ترک کرد...

هنوز تو عشقش میسوزم.الان دارم زار میزنم...

حاضرم زندگیمو بدم فقط یه بار دیگه ببینمش...

نیما قبول...

فقط یه بار...

یه ثانیه...

بخدا بعدش خودمو میکشم...

راست میگم...

تو منوببخش...

یاد نگاهت داره دیوونم میکنه...

چرا دیگه نمیتونم داشته باشمت...

چرا...

ای خدا...

چرا جوابمو نمیدی...

چرا آخه؟...

چرا؟....

کثافت زندگیمو گرفته...

چشام تاره....

دیگه هیچی نمی بینم...

نیما حاضر نیست حتی منو ببینه...

خطش رو واگذار کرده...

خونشونو عوض کردن..

دیگه هیچ جوره نمیتونم ببینمش

آره...

حالا حق دارم به زندگیم صفت آشغالو بدم یا نه؟

از الان تا کی معلوم نیست در حسرت عشقش میمونم...

فقط میخوام اگه رفتم یکی یه جوری بهش بگه من واسش میمیرم...

یعنی واسش مردم بگید زندگیم بوده...

آخه نمیدونم تا کی انتظار...

تاحالا هیچکسو مثه خودم دیوونه ندیدم...

دیدی آهنگ چقد به دردم میخورم

آروم آروم دارم

از یادت میرم

عشق من کاری کن

دارم از دست میرم

من هنوز حاضرم

واسه تو بمیرم

آخه به عشقت اسیرم

این آهنگه بدجوری منو یاد نیما میندازه

فکر نمی کنم دیگه تو یاد نیما باشم

همه ی نوشته هام،همه ی کلمه های نیما

منو می کشت

نوشتم تا سبک شم

نوشتم تا اینکه یه روز بیایو ببینی چی کشیدم

اگه معدلم بالا شد واسه این بود که درس میخوندم یادش نباشم

زجری کشیدم تا تونستم حواسمو جمع کنم

از محمد که باعث شد من اینجوری عذاب بکشم متنفرم

اما...

خدایا راضیم

میدونید چرا؟

چون وقتی نیما تو کما بود از خدا خواستم ازم بگیرتش ولی اون زندگی کنه

حالا میدونم خدا دعامو مستجاب کرده

ولی نمی دونستم انقد سخته

حالا یه چیز دیگه ازت می خوام خدا...

خدا دارم داد میزنم که صدامو بشنوی...

از پشت اون سقف آبی یه نگاهم به من بنداز

این دیگه آخریشه

فقط یه بار

اگه ببینمش دیگه هیچ چیزی نمی خوام

منو بکش

ببر جهنم

مطمئنم جهنم اونجا رو راحتتر تحمل میکنم

چون حداقل دیدمش...

اینجا برام وحشتناکه

کمکم کن

نیما...

تنها کلمه ای که میتونم بگم

قشنگترین تو دنیا

من می پرستمش

حالا کی میتونه به من بگه باید اسم این وبلاگ رو بذارم زندگی شیرین؟

خستم

خیلی...

دعام کنید خلاص شم

 

 

+فریاد زده شده در دوشنبه سوم تیر 1387به قلم خسته | |

سلام،

دیگه نمیخوام بیشتر از این ماجرارو کش بدم،هرچند داستان زیاد بود.دکتراقطع امید کرده بودند.ولی انگار یه چیزی به من میگفت نیما خوب میشه نمیدونم چرا ،فکر کنم چون که من هنوز باورم نشده بود.یعنی درکش برام سخت بودو توی مغز من نمی گنجید. اما بعد از چند هفته حال نیما به شدت بد شد.دلیلش مشخص نبود.اما دکترا میگفتن خوب میشه ولی بازم شانس به ما رو نکردونیما به کما رفت.چه روزای سختی بود.من نمیتونستم به دیدنش برم.آخه دیگه مامانم بهم شک کرده بودو نمیذاشت به جز کلاس جایی برم.کلاس زبانم که نمیتونستم بپیچونم چون زنگ میزدند.کلاس گیتارهم که سر هم میشه نیم ساعت.من فقط حالشو از خواهرش نیلوفر میپرسیدم.

یه روز نیلوفر بهم زنگ زد و با گریه از شوق گفت که نیما به هوش اومده.دیگه رو پا بند نبودم.به سجده افتادم و از خدا تشکر میکردم.

شاید این قسمت ماجرا یه کم تعجب آور باشه.ولی خوب،دیگه اثری از سرطان در نیما نبود!

نیما بهبود پیداکرده بود.هضمش برام خیلی سخت بود.مامانش دیگه نمیدونست چی کار کنه.خود نیما هم متعجب بود.انگار همه ی اینا خواب بود.نیما میگفت:من باورم نشده بود چه بلایی سرم اومده ولی حالا خوب شدم.

آره... نیما نیاز به مدتی داشت که به افکارش،به در هم ریخته گیهاش یه سروسامونی ببخشه.میدونم حالا شاید پیش خودتون فکر کنین که حالا که نیما خوب شده باید خدا رو شکر کنم،

حالا میگم.قضیه این نیست.زندگیه من کثافت تو کثافت شد،چون...

راستش یه کم نیما رو بذارم کنارو از مدرسه بگم.

امتحانات ترم اول بود که الی با کمک فریما با یه پسر خیلی خوشتیپ قرار گذاشت.یعنی رفت خونه اینا 5دقیقه نشست،بعد رفت سر قرارو بعد هم دوباره برگشت.اما مامان فریما خیلی ناراحت بود.به من میگفت:اگه براش اتفاقی می افتاد،من مقصر بودم...!

حقم داشت.

این وسط فریما استفاده کردوبا الی صمیمی شد.منم کشیدم کنار.جامم با فریما عوض کردم و نشستم پیش نگین.اما فریما به اینم راضی نشد!

خیلی در حق من نامردی کرد!

به بچه ها گفت که مامانه من اومده مدرسه و حرفای ما رو به مدیرمون گفته...!!!

ولی مامانه من هیچوقت مدرسه نمی اومد!

اینا با من سر سنگین شده بودن اما من نمیدونستم چرا! نشسته بودیم به صحبت که عاطفه اومدو پیش ما نشست نگین گفت:اضافیا برن.ماهمه فکرکردیم منظور به عاطفه است.من به شوخی گفتم:اگه منظورت به منه برم.

نگین خیلی جدی گفت:ممنون میشم!باورم نشد.رفتم کنارو بعد هم به اکیپ پریسا اینا پیوستم.با اونا هم قهربودم.اما یه رمان دست المیرا داشتم.

(راستی تا اینجا من اصلا نفهمیده بودم که فریما الی رو دوست داشته و همش زیر سر اون بوده!)

الی از رمان من خوشش اومده بودو بعد هم داده بود به فریما.فریما یه روز به من از اونور کلاس نامه داد که فردا رمانت رو بهت میدم مرسی ازت!

دیگه سر نامه بازی باز شدو من با فریما دوست شده بودم.فریما به اونا نگفت.میدونم زیاد نوشتم. ولی حالا که دستم راه افتاده می خوام بنویسم.سپیده تو گروه زبان من بود و ما کنارهم میشستیم منم بی توجه به اون قضیه ها بهش درس میدادم.چون زبانش ضعیف بود. اونم اصلا دلش نمیخواست که گروهش عوض شه.ولی بگم که تو این مدت خیلی منو اذیت کردن.آخه فکر میکردن که اون اتفاقا واقعا افتاده

یه روز سپیده وقتی داشتم بهش درس میدادم زل زد به صورتم.نگاش کردم و گفتم:چیه؟

-چرا با ما قهر کردی؟

-من باکسی قهر نیستم.

-مسخره بازی در نیار.

-نگین نخواست.

-نه!

به سپیده نگاه کردم.بازم گفت:نه،همش کارای فریما بود.و برام تعریف کرد که اون این حرفارو زده.من باورم نشد.ولی حرفاش چیزای زیادی رو برام روشن کرد.

دیده بودم که نگین جدیدا خیلی نگام میکنه و جالب این که همشون با فریما قهر بودن.سپیده منو برد پیش الی .الی گفت:اون روز که این حرفارو زد،من خواستم بیام سراغت،ترسیدو نذاشت،پس بگو...

هممون گفتیم کاش الی میومدو به من میگفت.ولی خوب...

فریماهم از ناچاری با پینوکیو میگشت.قشنگ یادمه ما که حرف میزدیم زنگ تفریح بود که شله زرد میدادن.تینا هم که خیلی سپیده رو دوست و خیلی هم شیطونه هی قاشق میکرد تو شله زرده بچه ها!منم شله زرد دوست ندارم.اومدم شله زردو بدم بهش که الی هم پرت کرد روشو تینا شد شله زردی!مدیرمون هم دیدو...

ما رفتیم دفتر، مدیرمون گفت:

-...(فامیلمو گفت)تو که خوب بودی باز با اینا گشتی...

خلاصه که ما فقط خندیدیم.اونم کاری نکرد.پریسا گفت:نگا کن،یه زنگ تفریح باهاشون بودیا...!

خلاصه که ما اومدیم بالا و علوم هم داشتیم.سر کلاس فریما نامه داد که :چی شده بود ریخته بودن سرت؟

منم گفتم:یکی پشتم حرف زده میخوام ببینم کیه!

اونم هل شدو شروع کرد شلقم نوشتن.الی هم خوندوبعد هم زنگ خونه بهش گفت که تو یه آدم دروغگویی!

نگین اون روز که 5شنبه هم بود،نیومده بود.قرار شد شنبه حرف بزنیم.ولی مامان فریما زنگ زده بود به مدرسه که به بچه ی من فحش دادن،با مامان من دعوا کردو همینطور با سپیده.ولی بازم کارش به جایی نرسید.قضیش خیلی طولانیه که چی شد ولی خوب دیکه یادآوریش برام عذابه.بعدهم اعصابتون میریزه به هم!(حتی نمیتونید فکرشو بکنید!)

من دیگه با اونا نگشتم ولی دوست بودیم.دیگه گفتنی زیاده ولی ولش...

بگم که بعد یه مدت فریما با چرب زبونی با الی آشتی کرد که بعد دوباره قهر کردن و تازه با هم دوست شده بودن،که من دیگه خبر ندارم!

اما قصه اینجاست که من دیوونه دوباره باهاش آشتی کردمو اومد خونمون.اما بعد از یک هفته چهره ی واقعیش رو نشون داد.باباش تو وسایلش یه سی دی.... پیدا کرده بود که با مامانش دست به یکی کردنو انداختن گردن من.ولی به هرچی نگا میکردی معلوم بود که من هیچ کارم!

این جا من شانس آوردم.دیگه حالم ازش بهم میخوردم.از شانس ما هم آبله مرغون گرفتیم بعد از عید و اونم ابروهاشو برداشت!اون اخراج شد منم مدرسه نمی رفتم.امتحانات میان ترم دوم بود که منو اون تو یه اتاق امتحان میدایم و مامانامون هم مجبوری کنار هم میشستن!بعد از اون باز هم دلم میسوخت. دلم نمیخواست قهرکنم.یه سلامه کوچیک بهم میدادیم.ولی این به خاطر این بود که اون عذاب وجدان داشت و به من دست میداد تو کلاس زبانم همینطور.ولی در حقم بد کرد.طوری که نگین میگفت من ااگه جای تو بودم،تف تو روش مینداختم.هی...

ولی بازم دلم نیومد.نه اینکه بخوام بگم دل رحمما!نه... حرمت دوستی رو نگه داشتم...

روز آخر اردیبهشت نگین بغلم کردو شروع کرد به گریه.گفت که ببخشمش.من کینه ای ازش به دل نداشتم.گفت که جدیدا احساس میکنه که خیلی دوسم داره و تا آخر امتحانات هرروز بغلم میکردو فقط منو میبوسیدو معذرت میخواست!

دیگه دلم نمی خواست داستان مدرسه رو کش بدم.ولی از روز آخر میگم...

ببخشید که زیاد شد...

تا پست بعدی بای...

 

+فریاد زده شده در شنبه یکم تیر 1387به قلم خسته | |

سلام،

تاجایی گفتم که یه فکر برای دست به سر کردن رضا به سرم زد.یادم اومد قبلا بهش گفته بودم از آدمایی که با اینو اون میگردن متنفرم اونم گفته بود خوب معلومه توهم مثل منی!

همین شد بهانه ی من برای دست به سر کردنش. بهش گفتم تو با مهشید بودی دیگه دوست ندارم با تو باشم.رضا با یه حالت خاصی گفت باشه که معنیش قبول کردن حرف من نبود،منظور این بود:باشه،به هم میرسیم!

دلم آشوب شد.همون روز نیما بهم زنگ زد.گفت که خوبه.گفت:موهای سرم کامل کامل نریخته ولی اگه منو ببینی میترسی باهم حرف بزنیم بهتره!اما من پافشاری کردم من دیوونه نمیدونستم باعث عذابش میشم.وقتی دیدمش حالم بد شد.کلاه سرش بود توی ماشینم بودیم از حالت نگام فهمید.نمیدونم صورتش باد کرده بود یا من اینجوری فکر میکردم!ولی نه مژه داشت و نه ابرو.سرش رو برد به سمت پنجره و گفت:من که بهت گفتم منو نبینی بهتره.گفتم:نه تورو همه جوره دوست دارم.هق هق می زد.گفت:من از مرگ خودم نمیترسم،نه! گریم از این نیست از اینه که کلی نقشه ها داشتم.از این که باهات باشم.ولی  لامصب سرطان خون امون نمیده.

آره،نیما منو ترک میکرد.مهلتی نداشت.منو سر کوچه پیاده کردو گفت:یه سوال ازت بپرسم؟گفتم:بپرس خوب.گفت:الان به جز من با کی هستی؟

نمیدونستم رضا رو بهش بگم یا نه!ولی پیش خودم فکر کردم من که باهاش نیستم و نگفتم.تا پیاده شدم،رضارو جلوم دیدم.سکته کردم.قلبم وحشیانه میتپید!نیما نگاهی به من کردو گفت:کیه؟؟!!!

هیچی نگفتم.گفت:بشین من الان میام.رفتن با هم حرف زدن چهره ی نیما تو هم میرفت.دلم براش سوخت و به خودم لعنت فرستادم.تو دلم رضارو لعنت کردم.اشک تو چشای قشنگش جمع شدوگفت:حالا که میخوای بری،برو!من مجبورت نکردم!برو...

رضا منو نگاه میکردو میخندید.حالم ازش بهم میخورد!من چه جوری دوسش داشتم.

این شدجریان نامردی رضا.البته باید بگم که هنوزم دست از سرم بر نداشته و اذیتم میکنه!

دیگه بگم که نیما جوابمو نمیداد.حقم داشت.من بودم بدتر میکردم.همون لحظه که بهش گفته بودم نه رضا رسیدو زهر خودشو ریخت!

نیما به  دوستم گفته بود هنوزم دوسش دارم ولی خوب بهش میگم ازش متنفرم که بره و به پای من نسوزه!همش بهم میگفت ازم بدش میاد اما بغضشو فقط من میفهمیدم. باهام چت میکرد که نه صداشو بشنوم نه گریشو ببینم.خلاصه که دوست منم طاقت نیاوردو جلوی نیما میخواست همه چیزو به من بگه!نیما جلوی دهنشو میگرفت اما اون چنان هلش داد که پرت شدو خورد زمین. اینم دوید دورترو دادزد:نیمادوست داره میخواد تو ازش متنفرشی و به پاش نسوزی!نیما بهش رسیدو چنان نگاش کردکه زهرترک شد.بعد منو نگاه کردو گفت دروغ میگه.

وای که چقدر از کاراشون خندم گرفته بود.دوستم خندید که نیما بد نگاش کرد اونم بدتر خندش گرفت.منم زدم زیر خنده بعد دیگه نیما هم به زور میخواست جلوی خندشو بگیره.

گوشه گوشه ی پارک طالقانی برای من  خاطرست!

نیما  به دوستم گفت:برو اونور کارش دارم!

گفت:ا.....؟چی کار منم باید باشم!

خلاصه نیما هی میگفت برو ولی این نرفت.کلنجارای این دوتا برام خیلی جالب بود!نیما گفت:میدونی چیه؟به درک نرو!تا چشت دراد...ومنوبوسید.بعدهم منو گرفت تو بغشو یه زبون درازی بهش کرد!اونم سرخ شدو گفت:خوب زودتر میگفتی مسئله زناشوئیه!

نیماگفت:د اگه میگفتم که دستتو میذاشتی زیرچونتو نمیرفتی!

این دوتا جروبحث میکردنو خجالت نمیکشیدن.فقط من این وسط خجالت میکشیدم!به نیما بد نگاه میکردمو اون نمیفهمید!دوستم بهش  گفت:زنت داره چپ نگات میکنه.نیما منو نگاه کردو مثل این بچه ها که میخوان دعواشون نکنن یه لبخنده خنده داری زد که به زور جلوی خندمو گرفتم.دوستم هم مرده بود از خنده!

نیما بهش گفت:کوفت!بعد رو به من گفت :تقصیر اینه!

خلاصه این دوتا میگفتنو میخندیدن!منم اصلا فرصت حرف زدن نداشتم بس که خندیدم اشک از چشام آویزون بود.نیما بهم گفت:خنده های توباعث شد که امشب من بهترین شب زندگیمو تجربه کنم!

و من هم اون شب به راحتی سر بر بالین گذاشتم و به عشق نیما راحت خوابیدم....

این پست رو از قسمت توی پارک خیلی دوست دارم...

راستش دیگه خسته شدم ولی قول میدم زود بنویسم.

از زهراجون بامرامم هم نهایته تشکر رو دارم...عزیزم میبوسمت!

تا پست بعدی...

اگه  دوست داشتی دل ماهم خوش بشه یه نظر بده!

بای...

+فریاد زده شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387به قلم خسته | |

سلام،

منو المیرا صمیمی شده بودیم.من درس میخوندمو اون...

اصلا براش مهم نبودکه چی میشه 4تا مهر اخراج تو پرونده اش ثبت شده بود شبا تا صبح با مهرداد اس ام اس بازی میکردو میومد مدرسه میخوابید.هرروز خواب بود.مهرداد23سالش بودو خیلی هم پررو.میومد خونه اینا و نمیرفت مامان الی(المیرا)هم رله بودو کاری نداشت .مامان باباش جدا شده بودن.اینم معلوم نبود کجا میچرخه!همه از رابطه ی مادوتا تعجب میکردندو میگفتن شما دو تا به درد هم نمیخورین ولی خدا وکیلی ماهمدیگرو دوست داشتیم.تا اینکه رسیدیم به امتحانات ترم اول.

دیگه مدرسه رو ول کنمو از پسرا بگم.من از پارسال با یه پسری به اسم رضادوست شده بودم.اوایل همدیگرو دوست داشتیم ولی بعد دیگه نه منم افتادم تو خط اینکه با اینو اون رفیق شم.تا اینکه بهمن پارسال با په پسری دوست شدم که اسمش حسام بود ولی همه نیما صداش میکردن.دوسش داشتم ولی اون نه فقط منو برای سرگرمی میخواست.خلاصه همین اسفند پارسال با گریه زنگ زد بهم گفت بیا کارت دارم.ترسیده بودم نمیگفت چشه.میترسیدم.تو پارک طالقانی قرار گذاشتیم.با مترو رفتم.مامانم خونه خالم بود بهش گفتم با یکی از دوستام که مامانم بهش اعتماد داره میریم هفت تیر از این پالتوهای حراجی بخره.خلاصه دیدم که همش گریه میکنه.میرفتیم جلو و گریه میکردیم من نمیدونستم چرا.ملت نگامون میکردن.تا اینکه رسیدیم یه  یه جای خلوت.دستمو کشیدو صورتشو آورد نزدیکم.گفت: با من میمونی؟گفتم:چرا چرتو پرت می گی خوب معلومه!گفت:تحت هر شرایطی؟گفتم:نیما...چی شده ؟پقی زد زیر گریه و گفت:خودمم هنوز نمیدونم!یه ذره که آروم شد گفت:من... من ...سرش رو برگردوندو گفت:سرطان دارم.

دنیا رو سرم خراب شد.نیما...

یعنی چی...؟!

نمی فهمیدم فقط راه می رفتم.نمی دونین وقتی بهتون اینجوری بگن ،بفهمین کسی که دوسش دارین داره...

نه برام قابل تحمل نبود.. بی اختیار فریاد زدم خدایا...!چرا نیما؟!آخه چرا؟!اشک میریختم میرفتم نیما دنبالم میومدو گریه می کرد.همه نگامون میکردن.ولی برای من دیگه مهم نبود.فکر شیمی درمانی...

مــــــــرگ...

همه چیز داشت دیوونم میکرد.نفهمیدم چطور رسیدم خونه فقط دیدم مامانم چند دفعه زنگ زده.زنگ زدم بهش گفت چقد دیر کردی؟!چرا صدات گرفته گفتم هیچی خواب بودم.گفت من امشب خونه نمیام نمی ترسی تنها؟(بابام ماموریت شیراز بود)گفتم نه.گفت:پس،فردا صبحونتو بخورو برو مدرسه.گفتم باشه.تا صبح گریه کردم خداروشکر کردم که مامانم نیست.صبح از قیافه ی خودم وحشت کردمو نرفتم مدرسه.از مدرسه زنگ زدن که بپرسن چرا غایبم،جواب ندادم.المیرا با گوشی از مدرسه زنگ زد گفتم:ناهار بیا خونمون.ظهر اومد.همه چیزو براش تعریف کردم.نیما رو دیده بودو باورش نمی شد.پا به پای من گریه می کرد.گفتم:تو که باورت نمیشه من چی بگم.زنگ زدم بیرون غذا بیارن ولی هیچی نخوردم.الی هم هیچی نخورد.بعدکه رفت نیما زنگ زدو قرار گذاشت.دوباره به مامانم یه دروغ گفتمو رفتم.تو ماشین میچرخیدیم.بهم گفت:جوابمو ندادی باهام میمونی یا نه؟

گفتم تا همیشه...هرجابری باهات میام...

نیما برام تعریف کردو گفت هفته ی بعداز دوستیمون فهمیده و میترسیده بهم بگه و من بذارم برم.دلم براش سوخت.گفت که دوسم داشته و داره.گفت با یه دختری دوست بوده به اسم پریسا.پریسا دیگه نمی خواستش!گفت فردا میره برای شیمی درمانی گفت حالا که قطعی شده بهم گفته...

گفت ...

گفت...

و چقدر گفته هاش برام زیبابود.نمیتونستم به نبودنش فکر کنم. دلم میخواست  تا ابد باهم باشیم...

شنیده بودم وقتی اولین بار شیمی درمانیشون میکنن حالشون بد میشه.دستمو بردم لای موهاش.گفت تا چندوقت دیگه ندارمشون.نیما همیشه موهاش درست کرده و فشن بود.دیگه دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم.میخواستم پیشش باشم که مامانم زنگ زدو گفت بیام خونه.برای اولین بار همدیگرو بوسیدیم...

چه لذتی داشت....

تا صبح براش دعا کردم که خوب بشه!فردا زجر نکشه.نیما حیفه خدا!الان که مینویسم اشکم میریزه!شب سختی بود!رضا بهم زنگ زدو گفت فردا میاد دنبالم.نمیخواستم بیاد.من فقط نیمارو میخواستم.اما چون آدم شری بود چیزی نگفتم.ظهر اومد دنبالمو گفت:دیشب دیدمت با کی بودی؟

ترسیده بودم راه انکار هم نبود.گفت:

حالم ازت بهم میخوره!تو اونو بوسیدی؟!برو ولی انتظار هر چیزی رو داشته باش!ترسیدم شر درست کنه اما با مهشید دوست شد.کسی که من ازش متنفرمو اون میدونست.میخواست منو عذاب بده و مهشیدرو جلوی من میبوسید.مهشید هم فارق از غم دنیا فکر میکرد رضا عاشقشه.منم برای اینکه فکر جدید به سرش نزنه خودمو ناراحت جلوه میدادم.ظهرا پشتم میومد.صبا دنبالم بود.کلاس زبان میرفتم منو می پایید. وقتی میرفتم مدرسه میدیدم مهشید وایساده پز رضا روبه دوستاش  میده و از حرفای عاشقانش میگه.دلم براش سوخت.از نیما هم خبری نداشتم.دلم لک زده بود براش.یه روز وقتی از کلاس زبان بر میگشتم،رضاجلو راهمو گرفت و  بهم گفت:من مهشیدو دوست ندارم تورو میخوام،حالا میدونم دیگه پشیمونی!اشکال نداره می بخشمت.نمیدونستم چی کار کنم.نه می خواستمش نه میتونستم ردش کنم چون معلوم نمیکرد چی کار می کنه!

فکری به سرم زد....

خیلی نوشتم.از یادآوریه خاطراته گذشته حالم بد شده...

تاپست  بعدی بای...

نظر...(نمی گم بدین میگم هرچی مرامتونه!)

+فریاد زده شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387به قلم خسته | |

بازم سلام،

تا جایی گفتم که دنباله فریما میرفتم؛دیدم یه موتور اومد که دوتا پسر سوارش بودن فریما سلام کردو گفت:برو تو کوچه الان میام.به روی خودم نیاوردمو پیچیدم تو کوچمون.خلاصه ما فهمیدیم پسره سعید دوست پسرشه و سواره موتوره دوستش کیارش بوده که بهش میگن کیا.کیا با سپیده دوست بود.به تازگی یه دختری به اسم سپیده دورو ورمون میچرخید.سپیده سبزه و بانمکه!اون با روشنک و عاطفه میگشت و حالا خسته شده بودو به ما پیوست.اون یکی سپیده هم که خدای خالی بندی بود و ما پشت سرش  بهش میگفتیم پینوکیو!آخه تو صحبتاش همش میگفت:فلانی عاشقمه،فلانی برام میمیره،اون یکی برام خودکشی کردو...!فریماهم خسته شده بود.من با المیرا صمیمی شده بودم سپیده هم که باهامون اخت شده بود.یه مدت گذشت و فریما و سپیده شروع کردن به گوشی آوردن،سر کلاس همش با سعیدو کیا اس ام اس بازی می کردن چند دفعه هم هممون رو گشتن.یه روز تو حیاط نگین، فریما رو حل داد ما هم پاتوقمون کناره آبخوریه،گوشی از جیبش افتاد زیر سطل آشغال بچه ها شلوغ کاری کردن فریما ورش داشت.یکی دیدو سریع رفت گفت.ناظمه هم اومد و فریما رو برد و فهمید.گوشی واسه سپیده بود.فریما هر چی التماس کرد نشد.سپیده هم زار میزد آخه خدا وکیلی مدیرمون سگه!همه ازش میترسن!خلاصه که ماماناشون اومدن مامان فریما از من خوشش اومده بود.فریما هی میگفت تو رو قرآن بهش بگو من کاری نکردم منم گفتم.مامانه هردوشون خیلی باحال بودن مامانه سپیده می خندیدواون گریه میکرد ولی اعصاب مامانه فریما خراب بود.مامانش سعیدو میدونستو خیلی هم دوسش داشت!خلاصه که ما رفتیم سرکلاسو حواسمون پائین بود.من اجازه گرفتم به هوای آب خوردن.مامان سپیده یه جانشسته بودو مامان فریما عصبانی راه میرفت.فریما وسپیده تو دفتر بودن.مامان فریما گفت:هی به این دختره میگم با این سپیده نگرد گوش نمی کنه...میدونی چی شد؟عابدینی(مدیرمون)گفت من میدونم فریما خیلی گله بعد سپیده گفت نه خانوم این خیلی مارموزه!

باورم نشد!وای.........سپیده که عاشقه فریما بود؟!

بالاخره با صحبت های  زیاد این دو رو اخراج نکردنو از انظباطاشون کم شد اما سپیده کلاسش عوض شد.فریماونگین ته میشستن منو المیراهم جلوشون.توی این مدت حدیث خیلی از من ناراحت بود.اون تو آموزشگاه موسیقی که من گیتار میرم ویلن میره.دیگه بیخیال همه این چیزا باید بگم خیلی اذیت میکردیم.یادمه24مهر(!)مامانمو خواستن مدرسه!

باالمیرا خیلی صمیمی شده بودم.پینوکیو هم فقط حرص میخورد چون رابطش با ما کم شده بود...

فعلا تا پست بعدی...

بازم تشکر از اونایی که نظر میدن!

+فریاد زده شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387به قلم خسته | |

سلام،

یه شناخت کوچیک ازم پیدا کردین.

گفته بودم که  میگم که دوستای باحالی داشتم...

اردیبهشت پارسال خونه رو عوض کردیم...

بعد هم توی یه مدرسه اسمم رو نوشتم...

رفتیم سر کلاس کسی رو نمی شناختم...

بادختر بغل دستم دوست شدم.دختر ساده ای بود زنگ تفریح دلارامو دیدم...

دلارام...

توی محل قبلیمون،توی یه کلاس بودیم خونمون روبروی هم!تازه خیلی خیلی هم صمیمی هم بودیم.مارفتیم مسافرت وقتی برگشتیم اسباب کشی کرده بودن.گذشت  و گذشت تا به هم رسیدیم... میگن کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه!ولی نرفتم تو اکیپشون...نمیدونم چرا!اگه میرفتم وضعم الان چی بود؟!

خلاصه یه اکیپ گوشه کلاس بودن که ناظممون جای همه رو عوض کردو یکیشون رو برد ته کلاس و حدیث(بغل دستیم)رو برد بغل اون وقت آزاد بود رفتم پیشش که سر صحبت با سپیده که از اکیپ اونا بود باز شد.فریما هم که با سپیده صمیمی بود اومد پیشش نشست خلاصه شروع کردیم به حرف زدن که زنگ تفریح سپیده دستم رو گرفت گفت:حیفه با این بچه مثبت بگردی!باهاشون آشنا شدم.

سپیده که درشت بود،فریماهم که خشگل بود،نگین خیلی خیلی خیلی خیلی شر هر چقدر بگم باورتون نمیشه!المیراهم که امسال اومده بودو تازه آشنا شده بود.المیراهم تعهدی بودو ابروهاشو برداشته بود موهاشم رنگ کرده و خیلی درشت افتضاح هم آرایش میکنه که هر کی میبینه فکر میکنه 23 سال اینطورا باشه،هنوز خیلی جور نشده بودیم که زنگ آخر نگین مقنعه ام رو کشیدو منم افتادم دنبالش و ...

خلاصه که جور شدیم...

دیدم فریما راش با من یکیه پشتش میرفتم راستش فکر میکنم خجالت کشیدم برم جلو پیشش...

داشتم میرفتم که....

بقیش رو پست بعدی مینویسم.

مرسی اگه نظر میدین!

+فریاد زده شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387به قلم خسته | |

سلام دوستان،

امیدوارم خوب باشید.بالاخره امتحانات تموم شدو ما هم به یه نوایی رسیدیم.بچه ها گریه می کردن.اما من نه!دلم برای هیچکس تنگ نمی شه البته دوستای  صمیمیم رو تابستون هم می بینم ولی چه فایده دو روز دیگه هیچ کدوم همدیگه رو نمیشناسیم.

خیلی جالب بود داشتیم از مدرسه روز آخرین امتحان با ماندانا و مریم و ریحانه برمی گشتیم که دوست کلاس زبانم رو دیدم گلنوش.کلا توی کلاس زبان من با سعیده و گلنوش صمیمیم.سارا هم باهاش بود اونم 1ترم با ما بود ماندانا میشناختش سلام کردو گفت:ساراااااااا...سلام..... سارا با اینکه میشناختش گفت:من تو رو نمیشناسم!

خیلی جالبه نه نمیخواست بیاد سلام کنه برای خودم متاسفم که چه دوستایی دارم یکی گل تراز اون یکی.

من از زندگی خستم!یواش یواش همه چیز رو مینویسم..از نیماو سرطانش....

از رضاو نامردی هاش...

از صفورا...

از نگین کثافت..

مینویسم چرااز جامعه بدم میادو به نظرم همه چیز کثافت تو کثافته...

شماها قبول ندارین اینو؟چرا قبول دارین..

دیگه کیه که ندونه!

من از همه چیز متنفرم ..

از بعضی از دوستام...

یکی که تازه باهاش صمیمی شده بودم بعد وقتی افتاد تو هچل همه چیزو انداخت گردن من ازش متنفرم..

از خودم...

که چرا باهاش دوست شدم..

از همه چیز حالم به هم میخوره..

جالب  اینه که دوستای صمیمیم هم درکم نمی کنن..

یکیشون که فقط مسخره میکنه اونا هم میخندن راستش منم یاد گرفتم دیگه برام عادی شده..

آدمایی هستن که تا یه پسر ببینن آب از دهنشون آویزون میشه!

هرروز با یکی!

اما دوستای باحالی داشتم..

تو پست بعدی مینویسم...

ممنون!

+فریاد زده شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387به قلم خسته | |